همۀ توبیخ ها و پشیمانی ها و خدمت های «مردی به وسعت آسمان»
اشتراک گذاری

سیراف خبر : در این سالها پای صحبت کمتر کسی نشسته ام که کلامش بوی اصالت بدهد… اصالت آنگونه که بداند اصلش کجاست… ریشه اش چیست… بنیادش کجاست و رگ و پی از چه دارد… وقتی او حرف می زد، در زیر بارش آن نگاه استوار و نافذ عجیب بوی خوش اصالت می آمد… مثل خانه های قدیمی چهار محل… مثل نخیلات آبپخش… درست عین یک زن مقنار بسته در محلۀ جبری و نشسته جلوی در و مشغول قلیان برازجانی کشیدن… پر از واقعیت… پر از پُر بودن…

 

«گاهی اوقات وقتی با هواپیما از فراز نقاط دور افتاده و پرت رد می‌شویم با خودم فکر می‌کنم در این روستاهای کوچک در این برهوت ها، بدون آب، اینجا چه خبر است… گاهی اوقات که ارتفاع را کم می کنم و روستا را می‌بینم به دختربچه ای فکر می‌کنم که این دختر، در این روستا چه امکانی برای تجربۀ عشق دارد… چگونه می‌خواهد مرد ایده آلش را پیدا کند… ای بسا که حتی نمی‌تواند این رویاها را ببافد و در نهایت مجبور می‌شود در سنت های غلط و فقط برای سیر شدن شکمش  با مردی که مثلاً ۶ بار هم زن گرفته ازدواج کند… یا پسر مستعدی که از دور ما را می‌بیند برای ما دست تکان می دهد و با حسرت به این هواپیماها نگاه می کند… حس غریب اینها مرا کلافه می کند… شاید او هم می تواند خلبان شود، افتخار بیافریند، اما همه درها به روی او هم بسته است… او فکر می کند ما در اوج لذتیم؛ اما نمی داند که بزرگترین غم من، فکر کردن به او و استعداد های تلف شده‌اش است و چه حسرتی و چه غصه ای سنگین تر از این می تواند در سینه بنشیند»…

اینها بخشی از گفتگو با مردی است که ۴۲ دو سال خلبان بوده، مدیر بوده و برای سال ها ۱۸ فرودگاه را زیر نگین انگشترش داشته… می گوید پدرم بی‌سواد بود. حتی نمی دانست ما کلاس چندم هستیم… مدرسه می رویم یا نه… اما از همان زمان دبیرستان عشق پرواز و هواپیما داشته. با گرفتن دیپلم به ارتش می رود، در آزمون های ابتدایی قبول هم می شود اما روحیاتش به نظام نمی خورد و کناره می گیرد تا در نهایت سر از خارک و «شرکت آیپک» آن زمان در می آورد که دوره خلبانی داشته اند.

متولد شهریور ۱۳۳۱ است. نگاه نافذش بسیار پر جذبه و گیراست. مرد اولین ها در سیستم هوایی کشور است. متولد روستای خلیفه بخش شبانکاره از دشتستان؛ در نوروز ۹۸ فرصتی شد تا او را ببینیم. تازه بازنشسته شده و همین بهانۀ خوبی برای مصاحبه با کاپیتان «بهادر عشایری»، مدیر فنی آموزش شرکت آسمان است. کاپیتانی که ۴۲ سال خلبان، معلم خلبان و از مدیران تراز اول و نامدار صنعت هواپیمایی کشور بوده است. خودش می گوید: «از همان اول انقلاب مدیر شدم. جوانکی بودم ولی انقلاب که شد اداره ما فرمانده اش یک تیمسار بود که از امرای ارتش بود و فرار کرد؛ آیت الله طالقانی دستور داده بود اداراتی که بی صاحب هستند شورایی اداره شود از آنجا که من هم همیشه فعال بودم، خود پرسنل رای دادند من عضو شورا شدم ولی در واقع رئیس شورا بودم. کسی که از اول انقلاب مدیر بوده معمولاً تا وزارت بالا رفته. ولی هیچوقت من بالاتر نرفتم؛ یا نخواستم یا نگذاشتند».

خلبانی که «بنیانگذار» بود :لبخند گرمش از لبانش محو نمی شود. اعتماد به نفس عجیبی دارد. تکلیفش با خودش روشن و واضح است. می دانسته و می داند از زندگی چه می خواهد. با حوصله توضیح می دهد که برای نوآوری هایش چه خون دل هایی خورده است. از سختی هایی می گفت که برای جا انداختن هواپیماهای شخصی و کایت و آموزش آزاد خلبانی کشیده. تعریف می کرد که در پروازهایش وقتی محرومیت ها را می دیده و یک تجربه تلخ شخصی در روستای زادگاهش رخ داده چگونه ذهن خلاقش با ترکیب صنعت و ثروت و فقر، طرحی بر می سازد تا فرودگاه های متروکه و غیر اقتصادی در کشور را با هواپیماهای شخصی رونق ببخشد و از سوی دیگر دارندگان این هواپیماها را وادار سازد تا به جای هزینه های بالای نگهداری، پزشکان را در شهرستان های هر استان بگردانند تا روستاهای دور افتاده از خدمات آنان بهره ببرند…

از نخستین نمونه هایی پهپاد و کایت موتوردار می گوید که او به ایران آورده و از آموزش آزاد خلبانی برای علاقه مندان می گفت. می گفت: «ما فقط وظیفه آموزش خلبانی به ارگانها را داشتیم؛ وقتی بحث خلبانی آزاد مطرح شد بسیاری از نیروها مخالفت شدید داشتند. چون می ترسیدند اتفاقات بدی رخ دهد. ما خیلی جنگیدیم و آیین‌نامه‌های خیلی سفت و سختی نوشتیم تا پذیرفته شد. الان در ایران همه خلبان های آزاد هستند در سیستم پرواز». به اینجای کلامش که رسید، صدایش رنگ و زنگی از حسرت و افسوس گرفت: «چند وقت پیش کنفرانسی در رابطه با همین هواپیماهای شخصی برگزار شده بود و از من دعوت کردند به عنوان بنیانگذار این حرکت در کشور سخنرانی داشته باشم. در سخن سخنرانی گفتم من پشیمانم… من این هواپیماها را برای امور عام المنفعه هم می خواستم اما الان مبدل به یک کالای رفاهی برای قشر خاصی شده»…

بدترین پشیمانی ها پس از ۴۲ سال پرواز

بسیار متأسف شده بود. می گفت: «بدترین پشیمانی من این است که منِ روستایی توانستم با بورسیه دولت خلبان شوم؛ اما الان ثمرۀ تلاش های من برای آموزش آزاد خلبانی و هواپیمای شخصی باعث شده که آن روستایی زاده ها به خواب ببینند که خلبان شوند… با ابداع من این دانشگاه ها الان پولی شدند الان کسی که می‌خواهد خلبان شود باید ۲۰۰ میلیون تومان بدهد تا آموزش ببیند؛ همان آموزشی که ما مجانی دیدیم و حقوق هم می‌گرفتیم… یک روستا در زابل… در کرمان… در همین اطراف خودمان  یک بچه عادی که علاقه مند به خلبانی است، غرق استعداد است… نمی تواند و این چه درد و دریغی است… چه نابغه‌هایی در این روستا های ما خوابیده است. دیگر نخبه پروری نمی شود… امور کسی که اعیان است برای فرزندش هزینه می‌کند تا دیپلم بگیرد، دانشگاه برود، سربازی را برایش می خرد و در نهایت خلبانش می کند؛ در حالی که آن کسی که در روستاهاست، به ما که از بالای سرش رد می شویم فکر می کند و آرزو می کند که خلبان شود اما… اما حتی به خواب ببیند که مسافر هواپیما شود تا چه برسد که بخواهد خلبان شود»…

جوانان و دردها و درهایی که گشوده نمی شوند از او پرسیدم برای جوانان امروز که مثل خودت رویای پرواز دارند چه داری بگویی؟ تلخندی زد. سری به افسوس جنباند و گفت: «جوان های امروز نباید ناامید شوند… اما و صد اما ما به عنوان مسئول رسالت اصلی را به دوش داریم. آن فضای مساعد گذشته وجود ندارد، اگر کسی مستعد و علاقه‌مند بود و پشتکار داشت و خوش فکر هم بود اما کسی را نداشت… آن پول و پارتی را نداشت… واقعاً رشد نمی تواند کند؛ اگر بخواهم مثل یک پیرمرد نصیحت کنم و من هم این فریب را بگویم که تلاش کنید زحمت بکشید تا موفق شوید که گفتنش آسان است. اما واقعاً در این روزها، مملکت ما اینگونه نیست که فقط با تلاش بشود به جایی رسید. جوانان ایرانی بسیار با استعدادند اما متاسفانه راه ها برایشان بسته است».

می گوید می توانسته مهاجرت کند… می گوید هند برایش حتی حقوق ماهانه ای به ارزش ۱۴ هزار دلار در نظر گرفته بود. اما نمی تواند دل بکند… نمی تواند رها کند و برود… می گوید هر بار که به مأموریت های طولانی مدت می رود بغض بدی در گلو دارد تا به ایران برگردد… هر بار برگشته احساس کرده از زندان آزاد شده… می پرسم برای بعد از بازنشستگی چه برنامه ای دارد؟ می گوید می خواهم باز هم بپرم… رویای پرواز رهایش نمی کند. می گوید آزمایش های پزشکی را پشت سر گذاشته و همه چیز «اوکی» بوده.

از پسرش می گوید که اینک جوانترین خلبان کشور است… خلبانی که اما زیر نام پدر و پروندۀ پر از تخلف اوست. نگاهش که می کنم دیگر نشانی از آن نگاه قاطعانه و با صلابت اول نیست… احساس می کنم پسرکی بازیگوش و صادق با حس خالص رهایی در نگاهش به من لبخند می زند… کودکی که در اوج خلوصش برای کمک به دیگری، هر چه هنجار است را پشت سر می گذارد و انسانیت را ورای این بایدها و نباید ها ترجمه می کند. از او می پرسم مگر چه در پرونده دارید که حتی پسرتان هم تحت شعاع آن است. و این پرسش او را به گذشته ها می برد… ماجرای ساجد ۱۸ ماهه و آن فداکاری بزرگ…

داستان یک جوانمردی و توبیخی که شد

دو سال پیش در یک ظهر تفدیدۀ اهواز که بخار از زمین بر می خاست تمام مسافرانش در هواپیمان نشسته اند. هواپیما آمادۀ پرواز است. ناگهان برج مراقبت به او پیام می دهد: دست کودکی ۱۸ ماهه در اثر تصادف قطع شده و دست را به زحمت در میان تلی از خاک یافته اند. پزشکان اهواز قطع امید کرده اند و تنها نقطۀ امید، انتقال کودک به شیراز است. بر سر دو راهی قرار می گیرد. می داند این کار یک تخلف محرز است. بارها از این تخلفات کرده. به پرونده اش فکر می کند. کم در این سال ها توبیخ نشده بابت ریسک کردن ها و انتقال بیماران بد حال از نقاط دور افتاده به شهرهای بزرگ… لبش را می گزد… پلکی می زند… زیر لب ان یکاد می خواند و به برج مراقبت اعلام می کند که کودک را می برد.

همه چیز به سرعت آماده می شود. کودک در بغل پدرش… زرد و بی حال و بی رمق به درون هواپیمان آورده می شود. «کلمن» ویژه ای که دست کوچک کودک در آن است تحویل داده می شود تا او به پرواز در آید. با شیراز تماس گرفته، همه چیز در آنجا به سرعت مهیا می شود. حتی فرم پذیرش بیمار را از طریق برج مراقبت شیراز پر می کنند. پزشک اعلام کرده از لحظۀ قطع دست تا شش ساعت بیشتر زمان وجود ندارد که بدن عضو را بپذیرد. او کمتر از یک ساعت و نیم زمان دارد و مسیر طولانی است. دل دل نمی کند. می پرد. با مرکز کنترل کل کشور تماس گرفته می شود. امکان پرواز مستقیم اهواز به شیراز مقدور نیست. نیمی از مسیر به دلایل امنیتی و نظامی پرواز ممنوع است. درخواست می کند مسیر مستقیم را برای او باز کنند. مرکز کنترل می پذیرد و مسیر را برای هواپیما می گشاید.

هواپیمان از کوتاه ترین مسیر به شیراز می رسد. مسیری که ۴۵ دقیقه ای پیموده می شود… فرودگاه همه چیز را مهیا کرده. خودش از هواپیما پیاده می شود و به اتفاق مهماندارانش با پدر بچه به بیمارستان می روند. عمل آن کودک ۱۸ ماهه شش ساعت طول می کشد و او و مهماندارانش در بیمارستان منتظر می مانند. بعد از عمل، دکتر با نگرانی به آنها می گوید ۴۸ ساعت بحرانی در پیش است. چهل و هشت ساعتی که مثل ۴۸ سال برایش می گذرد… کند و کرخت… وقتی ناخن ها سیاه نشد خطر عفونت سر می رسد… دکتر تا یک هفته این خطر را محتمل می داند که دست پیوند خورده عفونت کند…

امروز دو سال از آن پرواز گذشته است. با همان صداقت ناب کودکانه و لبخندی که از طمأنینۀ دلش بر می خیزد می گوید هفته ای یک بار از «ساجد» برایش عکس و کلیپ می فرستند. وقتی خندۀ او و رضایت پدرش را می بینم که نگذاشتم یک خانواده داغدار شود و یا یک معلول به این مملکت اضافه گردد دیگر از یاد می برم که بعد از ان پرواز چه سختی هایی کشیدم و چگونه سازمان مرا توبیخ کرد. می گوید برای خودم ناراحت نیستم. اما متوجه هستم که پسرم به عنوان یکی از قابل ترین خلبانان این کشور تحت شعاع پروندۀ من است… می خندد و با همان آرامشش می گوید یکی دو تا هم که تخلف نداشتم… یکی م آمد بدنش سوخته بود… گاهی زائو داشتیم و هزار مورد دیگر که انتقال هر کدام از آنها خلاف مقررات سازمان بود و من به هیچ کدام نه نگفتم.نگاهش می کنم. زنگ صدا و نوع نگاهش ماندگار است. می توان کنار او هنور امیدوار بود که اصالت در این سرزمین تماماً از میان نرفته…

 

 

 

لينک کوتاه :

اشتراک گذاری

2
دیدگاه بگذارید

avatar
2 موضوعات دیدگاه
0 دیدگاه های مطلب
0 دنبال کننده ها
 
کامنت های پیشنهادی
کامنت های برتر
2 کامنت های نویسنده
Aاحسان آخرین کامنت های نویسنده
  عضویت  
جدیدتر ها قدیمی تر ها پیشنهاد شده ها
اطلاع رسانی
A
مهمان
A

با سلام كاملا درست مي فرماييد فقط خدا كنه اتفاقي براي بوشهر رخ ندهد كه همين مسأله باعث كشتار خيل عظيمي از مردم مي گردد

احسان
مهمان
احسان

مطلب بسیار مفید و علمی بود. استفاده کردیم. وین حرف حسابه