وقتی یک فرزند طلاق به سخن در می آید: آن سوی رنگ خاکستری
اشتراک گذاری

فرزند طلاق بودن چه پیامدهایی دارد؟ فرزندان طلاق که خاکستری رنگ و محو، اما پر از حرف‌های ناگفته باقی مانده اند. چگونه متارکه دو نفر می‌تواند جهان یک نفر را عوض کند؟ آنها دنیا را چگونه می‌بینند؟ با چه مشکلات و چالش هایی روبرو بوده‌اند و هنوز دست و پنجه نرم می‌کنند؟

فرزند طلاق

سیراف خبر؛ نرگس ستوده: ما در طول روز با آدم‌های مختلفی دیدار می‌کنیم. آدم هایی با تجربیات متفاوت، گذشته متفاوت و حتی جهانی متفاوت. ما در کنار آنها درس می‌خوانیم، کار می‌کنیم، حتی زندگی می‌کنیم. آن‌ها فرزند طلاق هستند خاکستری رنگ و محو، اما پر از حرف‌های ناگفته. چگونه متارکه دو نفر می‌تواند جهان یک نفر را عوض کند؟ آنها دنیا را چگونه می‌بینند؟ با چه مشکلات و چالش هایی روبرو بوده‌اند و هنوز دست و پنجه نرم می‌کنند؟

بهتر است پای صحبت چند نفر از این افراد بنشینیم تا خود روایت هایشان را برای ما مبدل به تصویری گویا کنند.

تا ۱۵ سالگی هنوز از مادرم کتک می‌خوردم

فاطمه: شش ماهم بود که والدینم از هم جدا شدن. در زندگیشان خیلی با هم دعوا و مرافعه داشتند. تک فرزند هستم. شغل پدرم روحانی بود و مادرم به اصرار و اجبار پدرش با پدرم ازدواج کرد. مادرم وقتی طلاق گرفت پیش پدرش برگشت و من همان جا در خانه پدربزرگم کم کم بزرگ شدم و اندکی بعد به مدرسه رفتم. مادرم آن موقع به شدت درس می‌خواند و به دانشگاه می‌رفت. وکالت می‌خواند. روزهایی سرد و تاریک بود. هیچ پولی برای استقلال زندگی خود نداشتیم و از این نظر وابسته زندگی با پدربزرگم بودیم.

فشار روحی روانی زیادی روی مادرم بود. آن درس خواندن‌ها و بی‌پولی و نداشتن کار باعث می‌شد سر من خالی کند. دبستانی که بودم، وقتی می‌نشستم مشق‌هایم را بنویسم ناگهان می‌دیدم دفتر از جلویم محو شده و در هوا در حال پرواز است. عصبی بودن مادرم باعث شد کم کم از درس به شدت دلزده شوم تا جایی که از دبستان هر سال را تجدید می‌آوردم و دبیرستان را به سختی با یکی از رشته‌های کاردانش به سختی تمام کردم.

پس از تمام شدن درس مادرم و گرفتن مدرک توانست در یکی از اداره‌های معتبر دولتی استخدام رسمی شود و این گویی نوری به سوی زندگی سراسر تاریک و سرد ما داشت. چند مدت بعد همان اداره خانه سازمانی در اختیار ما دو نفر گذاشت و ما توانستیم پس از چند سال سخت طعم استقلال را بچشیم. اوضاع ما بهتر شد اما اثرات آن سال‌های سخت زندگی متأهلی با پدرم و پس از آن طلاق و مشکلات اقتصادی و حالا هم بار زندگی را به دوش کشیدن باعث شده مادرم فردی بسیار کم حوصله و عصبی باشد.

این روحیه روی من هم تأثیر گذاشته و فردی بدون اعتماد به نفس و وابسته بار آمده ام. در زندگی ما نظم و آرامش وجود ندارد و هر لحظه پر از تنش سر می‌شود. من حتی در ۱۵ سالگی با وجود اینکه قدم و هیکلم از مادرم بزرگ تر بود از وی کتک می‌خوردم و این اتفاق به شدت روی روح و روانم تأثیر منفی گذاشته است.

پدرم مرا به مادرم فروخت: حضانت در قبال نفقه

نسیم: یک سالم بود که والدینم از هم جدا شدن. من تک فرزند بودم. حتی اولین خاطرات از وجود هر دوشان در کنار خودم را که به یاد می‌آورم در حال دعوا بودند که مادرم نمی‌خواست پدرم مرا ببیند و پدرم در حال دعوا و بی‌احترامی به او بود. یادم هست مغموم و ساکت سر بلند کرده بودم و به آن‌ها نگاه می‌کردم که چگونه یکدیگر را به دشنام می‌خوانند.

مادرم خیاطی می‌کرد، در خانه مردم کار می‌کرد، مطب یک خانم دکتر را تمیز می‌کرد و این گونه به سختی زندگی را می‌گذراندیم. پدرم در صورتی حضانت مرا به مادرم داده بود که هیچ گاه بابت من از وی پولی درخواست نکند و پدرم به نوعی مرا در عوض فروخته بود و مادرم حاضر بود حتی شده با فقر مرا بزرگ کند، اما مرا پیش خود داشته باشد. مشکلات اقتصادی که همیشه با آن دست و پنجه نرم می‌کنیم یک طرف، فقر عاطفی و حمایتی که هم مادرم و هم خودم این همه سال حس می‌کنیم هم یک طرف.

 اول‌ها که کودکی خردسال بودم و سپس به مدرسه رفتم واژه پدر برایم در همان دیدار‌های سالی یک بار یا دو بار مردی قد بلند لاغر کنار در حیاط مدرسه‌ام خلاصه می‌شد و من فقط همین را می‌ندانستم اما به تدریج فهمیدم پدر داشتن چیزی عظیم تر از آن است که من می‌اندیشیدم.

طلاق والدینم و فرزند طلاق بودن چیزی است که همیشه چون ننگی سعی در پنهان کردنش داشتم. هیچ کس نباید بفهمد. حتی گه گداری برای عقب نماندن از قافلۀ خاطره تعریف کن‌های کلاس از پدر و خانواده و مسافرت و شادی و آرامش من هم چیزی سر و هم می‌کردم و به خورد گوش‌های دیگران می‌دادم.

همه کسانی که خانوادۀ شاد و مستحکم دارند، اگر بدانند تو بچه طلاق هستی سریع از تو روی بر می‌گردانند و چون فردی متعفن و گناهکار. می‌ترسند مبادا کمی از نجاست طلاق و فرزند طلاق بودن که دامن گیر تو هست به زندگی آنها هم سرایت کند ولی هیچ کس حتی به این هم فکر نمی‌کند که بی‌گناه ترین فرد در این آشوب فرزند طلاق است.

مادرم ده‌ها بار تا کنون کنترل تلویزیون را به سرم کوبیده

نیلوفر: پدر من معتاد بود و بابت همین اعتیاد و ندادن نفقه مادرم بعد از چند سال دوندگی غیابی از او طلاق گرفت. چون پدرم اصلاً در دادگاه حاضر نمی‌شد. من یک برادر کوچک‌تر از خودم دارم و وقتی هر دو دبستانی بودیم مادرم طلاق گرفت. او فوق لیسانس نرم افزار است ولی کار به درد به خور رشته اش را بدست نیاورد و چندین سال منشی مطب دندان پزشکی بود.

از همان سالی که طلاق گرفت با پدر بزرگ و مادربزرگم و دوتا دایی‌های مجردی که داشتیم زندگی را شروع کردیم. دخالت‌های آن‌ها در زندگی ما بی‌نهایت بوده و هست اما چاره ای نداریم. مادرم خیلی زن عصبی هست و به اندازه ی موهای سرم تا به حال کنترل تلویزیون را به سمتم پرت کرده که یا به سرم اصابت کرده یا به دیوار خورده و خرد شده. نفرین، فحش، دعوا، بی‌احترامی در خانه ما تمامی ندارد.

چند مدتی هست که در داروخانه نسخه می‌خوانم و به نوعی کمک خرجی برادر کوچک تر و مادرم شده‌ام. وقتی خردسال بودم از این که یکی پدر داشت و من نداشتم خیلی دلم می‌گرفت. پدرم مرد آرامی است و تنها ایرادش همان اعتیادش هست که باعث فقر زندگی ما شد و در نهایت مادرم جدا شد.

فرزند طلاق

همه فکر می‌کنند مادرم به دنبال شوهرانشان است

ستاره: من ۱۶سال دارم. یک خواهر بزرگ تر و یک برادربزرگ تر از خودم دارم. با مامانم زندگی می‌کنم و کلاس یازدهمم. رشتم تجربیه و تو بوشهر زندگی ساکنیم. موقعی که ۱۲سالم بود مامان و بابام طلاق گرفتن و ما شدیم فرزند طلاق و این اسم روی ما افتاد. قبلش که ۱۱سالم بود ۷ماه بابام قهر کرد و کلاً خونه نیومد و اختلافات شدید تر شد.

از مشکلات اجتماعی میشه گفت که هیچ کس به مامانم اعتماد نداره و همه فک می‌کنند که مامانم چون همسر نداره میره با شوهراشون .و از یه طرف دیگه خیلی احتیاجات هست که وظیفه مادر نیس انجام بده و وظیفه پدره از جمله دنبال خونه پیدا کردن و خرج بچه‌ها کشیدن و رسیدن به تمام کارهای بچه‌ها اونم یه تنه. و از مشکلات غیر اجتماعی هم میشه دربارۀ احساسات بگیم که هر دختر به پدرش نیاز داره و هر کس با جنس مخالفش راحت‌تره مثل (پسر با مادر) و( دختر و پدر).

وقتی تو مدرسه یا بیرون از مدرسه چیزایی می‌بینی که نداری خیلی روحیت خرد میشه مثلاً موقعی که کلاس ششم بودم بچه‌ها خیلی از باباهاشون تعریف می‌کردن و من نمی‌تونستم درک کنم که پدر یعنی چی؟ اصلاً مهر پدری هم هست؟ و از طرفی دوست داشتم تجربش کنم. رابطۀ من با جنس مخالف زیاد خوب نیست. چون همه رو مثل بابام می‌بینم و احساس می‌کنم همه مردها بد هستند.

پدرم موجی شده بود و دچار مشکلات اعصاب و روان شده بود، مثلاً وسط ناهار یهو همه ظرف‌ها رو می‌شکاند و می‌زد به دیوار یا سر چیزای خیلی کوچیک دعوای بد راه می‌انداخت. بعد از طرف بابام حرف طلاق پیش کشیده شد چون یه زن رو صیغه کرده بود و نمی‌تونست باهاش ازدواج دائم کنه و مادرم که متوجه شد دعواشون شد و طلاق گرفتن. بعد از طلاق هم پدرم رفت اون زن رو گرفت و حدود یک سال بعدش یه دختر گیرشون اومد.

چهار تصویر از زندگی‌های محو و خاکستری

این نوشته‌ها قطره ای از رنج‌های ده‌ها سالۀ افرادی هست که در هوایی که ما نفس می‌کشیم نفس می‌کشند و روی زمینی که قدم می‌گذاریم، قدم می‌گذارند؛ اما ناخواسته کودکی و نوجوانی و جوانی خود را با مشکلات و مسائلی که هیچ نقشی در آن نداشته‌اند سپری می‌کنند: فرزند طلاق بودن و رنج‌های آن.

ازدواج اشتباهی که خود اکثراً به دلیل اجبار خانوادۀ دختر رخ می‌دهد و بچه دار شدنی که بیشتر رنگ و بوی هوس پدری بی‌مسئولیت را در پی دارد و بچه ای که باید همه خرج و فقرش را مادر یک تنه به دوش می‌کشد، کدام را چه کسی می‌تواند جوابگو باشد؟

اینکه کودکی با آن سن کم تاوان هوس و اشتباهات بزرگ‌سالان را پس بدهد بی‌تردید بی‌عدالتی است؛ اما وقتی تنها راه اجرای عدالت در یک خانواده طلاق می‌شود با بی‌عدالتی بعد از آن چه می‌توان کرد؟ آیا راه حل منصفانه‌تری وجود دارد؟ چقدر جامعۀ ما برای این افراد امکانات در نظر گرفته است؟

به غیر از مستمری صدقه گونۀ کمیته امداد و بهزیستی و برخی مؤسسه‌های خیریه غیر دولتی، چقدر دولت و نظام حمایتی کشور به فکر روح و روان و چالش‌های سختی که این افراد در زندگی از سن کم به دوش می‌کشند بوده‌اند؟

اشتراک گذاری

لينک کوتاه :

1
دیدگاه بگذارید

avatar
1 موضوعات دیدگاه
0 دیدگاه های مطلب
0 دنبال کننده ها
 
کامنت های پیشنهادی
کامنت های برتر
1 کامنت های نویسنده
امیر آخرین کامنت های نویسنده
  عضویت  
جدیدتر ها قدیمی تر ها پیشنهاد شده ها
اطلاع رسانی
امیر
مهمان
امیر

دیگه خیلی شوتی بودنو کار شاقی دونستید 😐