گزارشی ویژه از خانۀ سالمندان بوشهر؛ از فراموش شدگان تا غذا دادن هر روز به پدر
اشتراک گذاری

سیراف خبر؛ نرگس ستوده: با تعدادی از دانشجوهای انجمن علمی روان شناسی دانشگاه پیام نور صبح روز یک شنبه برای بازدید و تهیه گزارش به خانۀ سالمندان رفتیم. در ابتدای ورود به سالن خانۀ سالمندان، به دلایل قوانین آنجا گوشی‌های همراه را از ما گرفتند. بوی تند مایع شستشوی و خیسی کف سالن من را […]

سیراف خبر؛ نرگس ستوده: با تعدادی از دانشجوهای انجمن علمی روان شناسی دانشگاه پیام نور صبح روز یک شنبه برای بازدید و تهیه گزارش به خانۀ سالمندان رفتیم. در ابتدای ورود به سالن خانۀ سالمندان، به دلایل قوانین آنجا گوشی‌های همراه را از ما گرفتند. بوی تند مایع شستشوی و خیسی کف سالن من را متوجۀ این کرد که دقایقی قبل کار نظافت اینجا به اتمام رسیده. با دانشجوها وارد اتاقی نسبتاً بزرگی شدیم که خانم‌های مسن جایگاه داشتند. همگی غیر از یک نفر که کنار ما ایستاده بود یا روی تخت‌هایشان نشسته بودند یا خوابیده بودند. یکی از همه مسن‌تر زیر سرم خواب بود. بقیه هشیار بودند و به ما نگاه می‌کردند، البته یکی از آنها به گفتۀ مسئول بخشی که صبورانه پای به پای ما قدم می‌زد و سوالات مارا پاسخ می‌داد، نابینا بود؛ اما او هم با وجود نابینایی با ما سخن می‌گفت و رویش به روی ما بود.

 

فراموش شده‌ای دچار فراموشی

یکی از خانم‌های مسن روی تخت دراز کشیده بود ولی بیدار بود. اصرار داشت دست‌هایش را بگیرم. دستش را که گرفتم، دستم را به صورتش نزدیک کرد، نمی توانستم اجازه بدهم اویی که جای مادربزرگ من است و بزرگتر و احترامش واجب دست من کوچک‌تر را ببوسد. اما او با ناله اصرار داشت. صورتم را به سمت تختش نزدیک‌تر بردم تا ببینم چه می‌گوید. گفت بیا ببوسمت. اشک در چشمانش حلقه زده بود. مرا بوسید نه یک بار. چند بار. و بعد چشمان پر اشکش را بست اما هم چنان دست هایم را گرفته بود. انگار می‌خواست محبت‌های ذخیره شده را به یک باره نثار هر کسی حتی یک غریبه کند. هم چنان دستانش را گرفته ام. بالای سرش یک تابلویی هست از مشخصاتش نوشته. چند سالی است که او را آورده اند به اینجا. آلزایمر دارد. به گفتۀ مسئول که نامش خانم محمد رضایی است سالی یک بار هم خانواده اش بهش سر نمی زنند. دلم نمی خواهد از کنارش بروم اما باید گزارشم را وسیع‌تر تهیه کنم پس از تختش دور می‌شوم.

آفتابی که هنوز می‌درخشد

با خانمی دیگر که البته راه می‌رود و قدری جوان‌تر و سالم‌تر از بقیه هست و با کنجکاوی به ما نگاه می‌کرد صحبت می‌کنم. می‌پرسم و جواب می‌دهد. نامش آفتاب خسروی هست. اسم خیلی قشنگی است. حدود ۵۵ سال دارد. از خانواده اش پرسیدم. گفت  با مردی که قبلاً متأهل بوده و بچه‌های بزرگی از ازدواج قبلی خود داشته، ازدواج کرده. پسر شوهرش همۀ املاک و اموال شوهرش را به اسم خودش زد و آفتاب که نگران بی‌سرپرستی و آوارگی بعد از فوت شوهر می‌شود، شوهرش را رها می‌کند. البته شوهرش اکنون زنده است و پیش پسر دیگرش زندگی می‌کند. می‌گوید ۵ سال است که اینجاست. خواهرش و شوهر خواهرش او را به اینجا آورده‌اند.

به گفتۀ خودش خواهرش پایش درد است و یه ۵ ماهی هست بهش سر نزده اند. البته راهشان هم دور است نام یک روستا را می‌گوید که بلد نیستم آن را چگونه بنویسم و خودش می‌گوید از روستای‌های توابع کنار تخته است. از هوگوی توی دستم می‌پرسد. با خنده آن را جلویش قرار می‌دهم و می‌گویم می‌دانی ورزش رزمی و بزن بزن چیست. می‌خندد و می‌گوید آره در تلویزیون اینجا دیده ام. می‌گویم این را می‌بندیم به خودمان و مبارزه می‌کنیم. می‌خندد و تأیید می‌کند.

مسئول آسایشگاه کنار دانشجو‌ها قدری آن طرف‌تر ایستاده و در حال صحبت و پاسخ به سوالات آنهاست. فرصت را مغتنم می‌شمارم و می‌گویم از وضعیت اینجا رضایت داری؟ اینجا بهتان خوب غذا می‌دهند؟ دهان باز می‌کند و آره ی مصممی می‌گوید. می‌گوید یک روز گوشت، یک روز مرغ و برنج می‌دهند. از رفتار پرسنل می‌پرسم می‌گوید خوب است. بابت گفتگو ازش تشکر می‌کنم و می‌روم سمتی دیگر.

گفتگو با مسئول بخش

با مسئول بخش که خانمی جوان هست صحبت می‌کنم. به گفتۀ مسئول بخش ۴۲ نفر کل تعداد سالمندانی هست که در آنجا نگهداری می‌شوند که ۲۷ نفرشان خانم هست و ۱۵ نفرشان آقا که در شش اتاق نگه داری می‌شوند:

-ماهیانه خانواده‌هایشان چقدر باید به خانۀ سالمندان هزینه بدهند؟

-یک و خورده‌ای برای آنهایی که وضعیت مالی خوبی دارند و از پس این هزینه بر می‌آیند، برای آنهایی که وضعیت مالی جالبی ندارند هم ماهیانه ۴۰۰،۵۰۰ تومان که مابقی را بهزیستی و کمیته امداد پرداخت می‌کند و به نوعی یارانه بگیر بهزیستی دیگر محسوب می‌شوند. توضیح می‌دهد بیشتر از روستاهای گناوه و برازجان هستند و کمتر اهل خود بوشهر.

-چه نفر پرسنل دارید؟

-پرستار ۱ نفر، پدریار ۲ نفر، مادریار ۵ نفر، مسئول بخش ۲ نفر. پزشک هم که هر روز می‌آید، فیزیوتراپ یک روز در میان می‌آید، روان شناس هر هفته دو سه بار می‌آید.

یکی از دانشجو‌ها از روحیه سالمندان می‌پرسد و اینکه آیا افسردگی دارند؟ با خنده تلخی می‌گوید: به نظر من همۀشان افسردگی دارند. ناراحتی‌شان را که می‌بینم روی روحیۀ خودمم تأثیر می‌گذارد و گریه می‌کنم. البته اربعین تمام شود برایشان آهنگ می‌گذاریم. وقتی مردم و خانواده‌هایشان می‌آیند تا چند روز روحیۀشان شاد و خوب است. البته مردم عادی برای بازدید از اینجا باید نامه از بهزیستی بگیرند.

-سالمندان اینجا به چه بیماری هایی مبتلا هستند ؟

-بیشترشان مشکلات جسمی حرکتی دارند و تعدادی آلزایمر.

-وضعیت کار خودت چگونه است؟

-۲۴ ساعت کار ۲۴ ساعت آف، شیفت می‌ایستد.

با دانشجو‌ها از اتاق خانم‌های سالمند بیرون می‌رویم. بچه‌ها به سمت مرد مسنی که روی ویلچر نشسته است می‌روند. آقای نوشادی از اعضای انجمن روان شناسی با ملایمت و لبخند سوالاتی از او می‌پرسد. نامش علی اصغر آذری است و ۷۰ ساله است. می‌پرسد چرا روی ویلچر نشسته ای؟ می‌گوید همین جوری مشکلی ندارم.

 مسئول بخش به ما اخطار می‌دهد آلزایمر دارد، سوالاتی ازش نپرسید که توی فکر برود و بعدش روی روحیه اش تاثیر بگذارد.

سوالات دیگر را می‌تواند پاسخ بدهد. متولد بوشهر است. چند بچه دارد؟ یادش نمی آید، پاسخش سکوت است و آقای نوشادی برای اینکه بیشتر توی فکر نرود سوالی دیگر می‌پرسد: عشق و عاشقی هم داشتی؟مرد مسن می‌خندد و می‌گوید نه.

 مسئول بخش می‌گوید ۱ ماه و خورده‌ای هست که او را آورده اند اینجا، پسرش هر روز بهش سر می‌زند و خودش غذا بهش می‌دهد. راست می‌گوید در ابتدای ورودمان پسرش را دیدم که بی‌توجه به ما در حال آرام آرام غذا دارن به پدرش بود.

 

می رویم به سمت اتاق مرد‌های مسن. اتاق‌ها به دلیل تعداد کمتر این افراد نسبت به سالمندان خانم، کوچکتر از اتاق خانم‌ها است. باز هم بوی تند مایع شستشوی کف سالن، ولی مسیر را ادامه می‌دهم. پرستار مردی که به آنها می‌گویند پدریار به ما لبخند می‌زند.

می گوید هر روز از چغادک می‌آید و می‌رود و حقوقش یک و ششصد است. از شرایط سخت حمام دادن سالمندان و حمل آنها می‌گوید. اینکه بعضی‌هایشان راه نمی روند. ۹ نفرشان راه نمی روند و باید پوشکشان کرد. البته در بین آنها خانم‌ها بیشتر از آقایان معلول جسمی حرکتی هستند. روی تخت‌های مرد‌های مسن هم مواد تغذیه‌ای متفاوتی هست.

با دانشجوها به اتاق دیگری از محل اقامت سالمندان مرد می‌رویم.

آقای نوشادی با لحن بشاش حفظ شده اش با یکی از سالمندان خوابیده روی تخت صحبت می‌کند. نامش اکبر حمزه است ۶۰ سالش است. ازدواج کرده و ۱ دختر و ۱ پسر دارد. زنش همسایه شان بود و ۱۰ سکه مهریه اش بود. شغل خودش جوشکاری بود.

سالمندی در تخت کناری صدای رادیو را چنان بلند کرده که صدای پاسخ‌های آقای حمزه را به زحمت می‌شنویم.

بچه‌ها می‌روند در کنار تختی دیگر.

من می‌مانم و سوالاتم؛ دخترش او را آورده اینجا. هر هفته بهش سر می‌زنند. هم پسرش هم دخترش. قبلاً ۷ ماه در خانۀ سالمندان برازجان بود. آنجا نه رفتار خوبی مسئولین آسایشگاه با آنها داشتند و نه غذای خوبی بهشان می‌دادند. کمبود خوراک و تلویزیون و پرستار داشتند.

می گوید وضعیت اینجا خوب است. هم غذای خوب هم مراقبت هم رفتار خوبی با آنها می‌شود. وضعیت خورد و خوراک خوبه عالیه، این را خودش می‌گوید.  ولی با خنده می‌گوید: تنها مشکلی که دارند سیگار نمی دهند.

به پنجره کنارش و آدامس ترک سیگار گذاشته شده نگاهی می‌اندازم.

می خواهیم باز هم سوال کنیم باز هم جستجو کنیم و باز هم در میان این سالمندانی که انگار منتظر ما هستند بگردیم ولی خانم محمدرضایی می‌گوید که الان وقت ناهارشان هست.

از همۀ سالمندان خداحافظی می‌کنیم. برمی گردیم از اتاق‌ها خارج می‌شویم. گوشی هایمان را تحویل می‌گیریم. در آشپزخانه نیمه باز است. خسته نباشیدی به اهالی آنجا می‌گوییم. ناهار آن روز برای سالمندان قیمه است.

 

گفتگو با محمد امین نوشادی؛ دبیر انجمن علمی روانشناسی دانشگاه پیام نور بوشهر

لطفا خودتان را معرفی کنید.

محمد امین نوشادی هستم. ترم پنج روان شناسی هستم. انجمن ما همان گونه که از اسمش پیداست یک انجمن علمی است که با محوریت فعالیت در زمینه‌های علمی به کار خودش ادامه می‌دهد. دانشجو محور است و دانشجویان هستند که تشکیل دهندۀ این نهاد هستند و اینجانب افتخار دبیری انجمن را دارم و از اردیبهشت ماه امسال فعالیت انجمن را شروع کردیم.

انجمن چه فعالیت هایی تاکنون داشته؟

فرم‌های ثبت نام تهیه شده که افراد بیشتری در انجمن عضو شوند، برای انجمن پیگیر یک استاد مشاور خوب هستیم، در حال طی مراحل آخر اداری ثبت نشریۀ انجمن که اسمش ساحل روان است هستیم. پخش و نقد فیلم در دانشگاه، برگزاری سمینار برای روز جهانی کودک، برگزاری دو نشست علمی روز جهانی سالمندان، نشست در هفتۀ دفاع مقدس با عنوان تاثیر‌های آسیب‌های جنگ روی رزمندگان و بررسی اختلالات پی تی اس دی یا استرس پس از سانحه، بازدید از مراکز مثل بازدید از خانۀ سالمندان که صورت گرفت، برگزاری کارگاه آموزشی با عنوان شاخه‌های روان شناسی و حیطه‌ها و بازار کار روان شناسی با شرکت دانشجوها و مدرسان دانشگاه.

هدف از تاسیس این انجمن چیست؟

هدف، توانمند سازی دانشجویان که دروس تئوری که مطالعه می‌کنند توانایی به کار گیری آن به صورت عملی هم داشته باشند. دانشجوها در کارگاه‌ها شرکت کنند. کار‌های پژوهشی و تحقیقاتی انجام بدهند.

چه برنامه هایی برای آینده دارید؟

برگزاری سمینار بزرگ در حیطه روان شناسی در روز روان شناسی با همکاری دانشگاه و بقیۀ مناسبت‌های تقویمی که برای آنها هم برنامه خواهیم داشت.

سخن آخر:

امیدوارم مسئولین استانی به دانشجویان و جوانان با توجه به استعداد‌ها و توانایی‌هایشان بها بدهند و ما بتوانیم بیشتر و بهتر تحقیقات و پژوهش‌های میدانی انجام بدهیم.

اشتراک گذاری

لينک کوتاه :

دیدگاه بگذارید

avatar
  عضویت  
اطلاع رسانی