پارک پرندگان بوشهر یا شکنجه‌گاه جانوران بی‌گناه؛ گزارشی دردناک از یک مرکز تفریحی بوشهر+عکس‌ها و فیلمها
اشتراک گذاری
پارک پرندگان بوشهر

شاهین بال شکسته، عقاب تیفوس گرفته و طاووس‌های پر‌ریخته و…

سیراف خبر؛ مرتضی رضائی: خواهرزاده‌ام یازده ماهه است. یک وروجک شیرین که انگار تجسم خود خداست. وقتی در یک بهمن سرد زمستانی خواهرم گفت که یک مسافر کوچک در راه دارد، انگار برودت هر زمستانی آب شد و وقتی که «مهرسا» به دنیا آمد دنیا دوباره دنیا شد. همان زمان که دانستم خانواده ما مسافری کوچک در راه دارد نیت کردم وقتی به دنیا می‌آید برایش درختی بکارم و درست ۱۴ مهرماه که چشم مهرسا به چشمان ما گشوده شد، نهال توتی برایش خریدم و اسفندماه در روز درختکاری کنار دیوار کوچۀمان برایش کاشتم تا تنها درخت کوچه درخت توت مهرسا باشد… دوست داشتم که با عشق به طبیعت و محیط زیست و گیاهان و حیوانات ببالد و بزرگ شود… از وقتی از آب و گل در آمد و توانست ارتباط شناختی با دنیای پیرامونش برقرار کند هر روز او را بغل می‌گیرم و باغچۀ خانه و درخت توتش در کوچه را با او آب می‌دهم…

چند روز پیش مادرش او را برد که بگرداند. از میان همین تفریح‌گاه‌های محقر بوشهر این بار نیت می‌کند که او را به پارک پرندگان بوشهر ببرد تا حیوانات و پرنده‌ها را از نزدیک ببیند. وقتی برگشتند خبری داد که طعم ابرهای دلگیر پاییزی می‌داد: حال پرنده‌های پارک اصلاً خوب نیست. چرا چیزی نمی‌نویسی.

چیزی در وجدانم به درد آمد. چیزی که خواهرم تعریف می‌کرد اصلاً باروکردنی نبود. امّا وقتی خودم به پارک رفتم تنها یک تصور در پیشگاهم جان گرفت: اینجا یک شنجه‌گاه است…

شکنجه‌گاهی به نام پارک پرندگان بوشهر

وقتی وارد پارک می‌شوید اولین قفسی که در مقابل خود می‌بینید قفس اردکها و غازهاست. سقفی نداشت و با توری آهنی از محوطه جدا شده بود. سر و صدایشان تمام محیط عبوس و داغ و بی‌روح پارک را در گرفته است. به سمتشان می‌روم. تعجب می‌کنم چرا در نرفته اند… خوب که دقت می‌کنی می‌بینی در اوج ناباوری تمام بال‌های آنها را چیده اند تا نتوانند پرواز کنند. حوض آب گرم و کثیفی وسط قفس است که معلوم نیست مولد چه بیماری‌هایی می‌تواند باشد. پرنده‌های بی‌نوا در گرمای وحشتناک خورشید در زیر سایۀ درختی کز کرده‌اند… مواد مغزی خاصی در آن قفس دیده نمی‌شود. فقط کاسه‌ای جو(گندم؟) در گوشه‌ای نهاده شده که گویا تنها غذای این پرندگان است.

اما به دنبال «آن» می‌گشتم… آن شاهین… خواهرم چیزی می‌گفت که عذاب دهنده بود. به نزدیک قفسش رسیدم. جانور بر تکه کنده‌ای نشسته بود و چندان تحرکی نداشت. بال‌هایش را بسته بود. چند بار بر بدنۀ قفس کوفتم تا واکنشش را بیینم. بال‌هایش را که باز کرد تازه می‌دانستم حیوان آزاری یعنی چه… بال جانور بی‌نوا شکسته بود. توصیفِ دردناکیِ دیدنِ بالِ شکستۀ شاهین پارک پرندگان بوشهر غیر ممکن است. پرندۀ بی‌نوا با بال شکسته بر تکه کُنده‌ای نشسته بود و فقط خیره به رو به رویش بود. نمی‌دانم درد هم داشت یانه… اما حتماً پرواز نکردن برای یک پرنده درد دارد…

باز دور می‌خورم. خواهرم از عقاب پارک هم گفته بود. به دنبال قفس عقاب پارک می‌گشتم که چشمم به قفس طاووس‌ها افتاد. یکی از طاووس‌های پر ریخته به سمتم آمد. دمی نداشت. بخشی از پرهای سرش ریخته بود. پرهای دم پر شکوهش کنده شده بود… اما چرا؟ به دست عامل انسانی این پرها کنده شده یا به دلیل بیماری ریخته؟ هر چه بود طاووسان این پارک افسرده و گوشه گیر کنجی کز کرده بودند و این یکی پا به پا به دنبالم می‌آمد. انگار می‌خواست چیزی بگوید و پرده از جنایتی که بر او رفته بود بردارد…

باز دور خوردم و به سمت قفس عقاب‌ها رفتم… از دور فکر کردم یک کرکس است. پرهای سر و گردنش همه ریخته بود و فقط بدنش پر داشت. انگار تیفوس گرفته باشد… چند بار از زاویه‌های مختلف به او خیره شدم تا مطمئن شوم او یک عقاب است. عقاب بیمار و پر ریختۀ پارک که به امان خدا رها شده… به عقاب دیگر نگاه کردم. جانور در گوشه‌ای کز کرده بود و هیچ تحرک خاصی نداشت. عقاب پر ریخته نیز بر کُنده‌ای نشسته بود و انگار دردها و شکنجه‌هایش را با طبیعت واگویه می‌کرد.

شهرداری حتی پول غذا نمی‌دهد

به سراغ نگهبان پارک می‌روم. می‌پرسم این پارک متولی اش کیست؟ می‌گوید شهرداری. می‌گویم آن شاهین… آن شاهین بال‌هایش شکسته؛ چرا مداوایش نمی‌کنید. می‌گوید سازمان محیط زیست آمد و دو ماه این پرنده را بردند. اما دست آخر نتوانستند کاری برایش کنند و به این جا برش گرداندند. می‌گویم بال این جانور در این قفس چه جوری شکسته؟ می‌گوید شکست دیگر!

نگاهی به اطراف می‌کنم. می‌دانم چک و چانه زدن با این نگهبان فایده‌ای ندارد. یکی از افراد حاضر در پارک می‌گوید من مدام به اینجا می‌آیم. شهرداری حتی به این زبان بسته‌ها غذای درست و کافی نمی‌دهد. اینها بیمارند. حتی زحمت نمی‌کشند از دام پزشکی بخواهند این جانوران را معاینه و مداوا کند. گاهی مردم چیزی می‌آورند و به این زبان بسته‌ها غذا می‌دهند.

گشتی در پارک می‌زنم. در برخی از قفس‌ها موش می‌بینم. نمی‌دانم… اما می‌گویند موش‌ها ناقل انواع بیماری‌های  انگلی و عفونی هستند. نمی‌دانم. همچون هر بار دیگر بدون هر امیدی به بهبود، از پارک در می‌آیم. تنها به این فکر می‌کنم شهر و استان ما انگار طلسم شده است که هیچ چیزش به قاعده نیست… این پارک یک شکنجه‌گاه به تمام معناست… اینجا حتی حیوانات هم حقی ندارند…

پارک پرندگان بوشهر

حکایت پارک پرندگان بوشهر حکایت خود ماست

در مسیر که به خانه بر می‌گشتم این تصور و فکر مثل خوره مرا می‌خورد… این پرندگان انگار پرندگان پارک بوشهر نبودند… انگار یکایک بچه‌های پاک و معصوم این سرزمین هستند… اسیر قفس، پرهایشان را چیده‌اند، بال‌هایشان را شکسته‌اند، با محقّری از آب و دانه ساکتشان کرده‌اند… عقابی که فاتح آسمان‌ها می‌توانست باشد و اینک بیمار و افسرده، ضعیف و دل مرده نظاره‌گر مردگ تدریجی خویش است. آن طاووس… آن طاووس که سلطان السلاطین پرندگان در زیبایی است، چگونه زیبایی اش به تاراج و یغما رفته تا همه بدانند که زیبایی کدام تاوان را دارد… حکایت پارک پرندگان بوشهر حکایت مردان و زنان همین شهر و استان و بلکه مملکت است… حکایت بچه‌های همین آب و خاک و استعداد‌های پرپر شده و به خاک سپرده…

به خانه که می‌رسم «مهرسا» مشغول بازی با اسباب‌بازی‌هایش است… نگاهش می‌کنم. آنقدر معصوم و زیباست که فقط خدا را برایم معنا می‌کند. صدایی آشنا اما قدیمی در ذهنم نقش می‌بندد که کودکان آینده سازان این مملکت هستند. اما این بار دیگر نمی‌گویم او آینده ساز است و یا باید برای او آینده‌ای ساخت… نه! به گمانم درست‌ترین عبارت این است: باید «با او» آینده را ساخت؛ نه «برای او». گمان می‌کنم این رمز داشتن فردایی است که دیگر شکنجه‌گاهی به نام پارک پرندگان بوشهر در هیچ جای این مملکت پدید نیاید.

لينک کوتاه :

اشتراک گذاری

دیدگاه بگذارید

avatar
  عضویت  
اطلاع رسانی